|
نم نم بارون |
|
|
+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 2:24 قبل از ظهر توسط زهرا و فاطمه |
سلام سلام سلام حالتون خوبه؟ نماز و روزه هاتون قبول وای وای وای دیدی چی شد؟دیدی تابستون چه زود گذشت؟سه ماه مثل برق و باد تموم شد رفت پی کارش...من از این ناراحت نیستم که دوباره مدرسه شروع می شه.بالاخره کم کمش باید تا ده سال دیگه همینطور بخونیم دیگه.درسو میگم. روز بیست و نه خرداد وقتی آخرین امتحانم و دادم کلی خوشحال بودم که دوباره تابستون داره میاد.دوباره همه دور هم جمع میشیم.آخه من در طول سال خیلی تنهام.همه سر کار و درس خودشونن.چیکار کنم دیگه.ته تغاری بودن همین مشکلات و داره...تازه من اونایی رو که دوسشون دارم فقط تو تابستون میبینم...وا...زهرا جون اینطوری نیگام نکن دیگه...چیکار کنم خب؟ تازشم من دوست ندارم که سر سفره افطارمون فقط سه نفر باشیم(یعنی من و مامانم و بابام)چون دوتا داداش دارم و یه خواهر.دوست ندارم با وجود اونا بازم تنها باشم.شکایت نمیکنم ولی دوست دارم بدونن که چقدر دوسشون دارم و بهشون وابسته ام.می دونم دانشگاه و شغل و این چیزا خیلی آدما رو سرگرم خودش میکنه و همین باعث میشه خواهر کوچیکه یخورده همچی بفهمی نفهمی تنها بمونه بگذریم.فقط می خوام بدونن که خیلی دوسشون دارم![]()
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 0:18 قبل از ظهر توسط زهرا و فاطمه |
یکی بود یکی نبود؛ اونی که بود تو بودی خدا اونی که نبود ما بودیم ما رو به خاطر نبودنمون با بودنت ببخش فاطمه
زهرا![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 5:54 بعد از ظهر توسط زهرا و فاطمه |
من می نویسم.می نویسم از خود،از تو و از دلتنگی هایم و از انتظار... اما انتظاری که برای دیدن دوباره چشمانت باشد سخت نیست. من ماه را که در تاریکی کوچه های انتظار می درخشد دوست دارم من نغمه ای را که باد در این کوچه ها می سراید دوست دارم چشمان عاشق من منتظر می مانند،اما... کسی نمی داند که این کوچه ها تا کی بی رهگذر خواهند ماند فاطمه![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 10:56 بعد از ظهر توسط زهرا و فاطمه |
لا لا لا لا لا لا گل پونه بیا که بدون تو دل خونه بیا که بدون تو تن خسته م لبریز از حس جنونه لا لا لا لا لا لا گل لاله زندگی بی تو واسم محاله بیا از اون وقتی که رفتی این دل داره همش می ناله گریه شده کار منو غصه شده همدم من قطره اشک تو چشام شده شریک غم من خونه بدون تو شده مثل یه زندون سوت و کور من موندم و هق هق واسه خاطره های جورواجور بیا که با اومدنت تموم میشه دردهای من بیا که وقتی تو باشی قشنگ میشه دنیای من بدون که توهق هق من جزغم دوری حرفی نیست بدون دلیل گریه هام جز بی تو بودن چیزی نیست برای من که عاشقم عشق همیشگی تویی اون که کنارش دلخوشم فقط تویی تویی تویی فاطمه
![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 9:10 بعد از ظهر توسط زهرا و فاطمه |
تو بارون که رفتی شبم زیرورو شد یه بغض شکسته رفیق گلو شد تو بارون که رفتی دل باغچه پژمرد تمام وجودم توی آینه خط خورد فاطمه
زهرا![]()
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 5:56 بعد از ظهر توسط زهرا و فاطمه |
باید امشب بروم باید امشب چمدانی را که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم... و به سمتی بروم که درختان حماسی پیداست 
فاطمه
زهرا
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 6:2 بعد از ظهر توسط زهرا و فاطمه |
صبح (صبح که نه، ساعت 11) از خواب پا می شی می خوای دست و صورتتو بشوری می بینی آب قطعه. تازه دوزاریت میفته که آب قطع نیست! برق قطعه تو این گرما مجبور می شی بری از شیر آب تو حیاط استفاده کنی. بعد دو دقیقه که آب روی صورتت خشک شد تازه می فهمی که واااااای چقدر هوا گرمه! می ری طرف کنترل کولر که روشنش کنی که دوباره همون دوزاری ذکر شده می افته که بابا برق قطعه عرق از سر و روت می باره.دنبال یه جایی می گردی که نیم درجه از جاهای دیگه خنک تر باشه. بالاخره پیدا می کنی و یه بالش می ذاری زیرت و روش لم می دی.همینطور که زیر لب غرغر می کنی، یه دفعه هوس یه موزیک باحال می کنی.نمی ری سراغ ضبط چون می دونی که برق نیست.پس چیکار می کنی؟ میری گوشی موبایلتو میاری که موزیک گوش کنی.یهو می بینی ای داد بی داد... گوشیت شارژ نداره اه...! بسه دیگه... خسته شدیم از این همه بی برقی تازه این شرح حال یه آدم تنبل بی خاصیت بی برقه! اگه به جای اون یه آدم مرتب و منظم که برای کوچیک ترین کارش برنامه ریزی داره نظرتونو در این مورد به ما بگین فاطمه![]()
![]()
![]()
![]()
، باشه تکلیفش چیه؟ چه طور کارهاش پیش می ره؟![]()
![]()
زهرا![]()
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 4:40 بعد از ظهر توسط زهرا و فاطمه |
هر صبح به قاصدک ها سلام می کنم و هر شب برای شاپرک ها قصه آمدنت را می گویم.ایوان نگاهم را با اشکهایم آب و جارو می کنم و پرده های غم گرفته پنجره دلم را کنار می زنم تا لحظه زیبای رسیدنت را با هفت رنگ رنگین کمان نقاشی کنم. احساسم می گوید می آیی... فاطمه
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 3:3 بعد از ظهر توسط زهرا و فاطمه |
زندگی یک گل سرخ است پر از عطر پر از خار پر از برگ لطیف یادمان باشد اگر گل چیدیم عطر و خار و گل و گلبرگ همه همسایه ی همند... دکتر علی شریعتی زهرا
![]()
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 9:59 بعد از ظهر توسط زهرا و فاطمه |
| ||||||